عنوان، تحریکآمیز است. البته درست نیست. ساواک چند کار اشتباه انجام داد: شکنجه کرد؛ در مواردی معدود زندانیانی را که به حبس ابد محکوم شده بودند کشت؛ و مأموریت دفاع از یک دولتِ در حال نوسازی در برابر براندازی مسلحانه را در بعضی نقاط با خشونتی اجرا کرد که با معیارهای یک دولت عادیِ قانونمدار سازگار نبود. اما همین عنوان به اندازه کافی تحریکآمیز هست تا توجه «سه فاسد» را جلب کند. خوانندگان ایرانی من میدانند منظور چه کسانیاند.
با این حال، این عنوان بسیار بیشتر از یک اغراقِ صرف حقیقت دارد. چون پیش از داوری درباره یک سرویس امنیتی، باید دانست که آن سرویس علیه چه چیزی عمل میکرد. ایرانِ دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ یک دولت رفاه اروپای غربی در آرامترین دورهاش نبود. ایران، دولتی نوساز در یکی از بیثباتترین مناطق جهان بود؛ گرفتار میان ابرقدرتِ شوروی در شمال — که از ۱۹۴۵ بارها کوشیده بود بخشهایی از خاک ایران را جدا و به جمهوریهای کمونیستی بدل کند —، از آذربایجان تا مهاباد؛ رژیم بعث عراق در غرب که آشکارا ایران را به جنگ تهدید میکرد؛ و شمار فزایندهای از گروههای مسلح داخلی که برخی از سرچشمههای مارکسیست-لنینیستی و برخی از سرچشمههای اسلامگرا تغذیه میشدند و همگی یک هدف راهبردی مشترک داشتند: سرنگونی دولت.
فداییان خلق در ۱۳۴۹/۱۹۷۱ مبارزهی مسلحانه را آغاز کردند. مجاهدین خلق، که امروز به هر دلیل از سوی سیاستمداران غربی مانند پتر آلتمایر یا مایک پمپئو ستایش میشوند، در دهه ۱۹۷۰ مجموعهای از بمبگذاریها، سرقتهای بانکی و ترورهای هدفمند انجام دادند؛ از جمله ترور مشاوران و پرسنل نظامی آمریکا و تیراندازی به سه کارمند آمریکایی شرکت راکول در تهران در ۱۹۷۶. حمله به دیپلماتها، مأموران امنیتی ایرانی و تأسیسات غیرنظامی نیز به آن افزوده شد. تأمین سلاح، مواد منفجره و اردوگاههای آموزشی این گروهها از مسیر شوروی، لیبی، یمن، سازمان آزادیبخش فلسطین و تا حدی حزب بعث عراق انجام میشد.
در چنین محیطی میتوان جمهوری فدرال آلمان همان دوره را برای مقایسه آورد. فراکسیون ارتش سرخ، RAF، طی بیش از دو دهه فعالیت خود ۳۴ نفر را کشت. این گروه در یک دولت قانونمدار باثبات، گروهی نسبتاً کوچک بود. با وجود این، جمهوری فدرال در پاییز ۱۹۷۷ با اقداماتی پاسخ داد که حتی حقوقدانان خوشبین نیز در بازنگری تاریخی آن را در مرزهای مشکوک حاکمیت قانون میدانند: قانون منع تماس (Kontaktsperregesetz) را ظرف هشت روز از بوندستاگ و بوندسرات گذراندند؛ این قانون اعضای زندانی RAF در اشتامهایم را بهکلی از جهان بیرون — حتی از وکلایشان — جدا کرد. هلموت اشمیت «ستاد بحران بزرگ» تشکیل داد که عملاً به مدت ۴۵ روز، خارج از مسیر بوندستاگ، قدرت دولتی را اعمال میکرد. همه تلفنهای عمومی کلن شنود شد؛ یکی از بزرگترین عملیاتهای شنود تاریخ آلمان فدرال. تلفن وکلای RAF، از جمله اوتو شیلی، زیر نظر رفت. برای مطبوعات و رادیو و تلویزیون ممنوعیت خبری اعمال شد. در ستاد بحران، اعدام فراقضایی زندانیان اشتامهایم با جدیت کامل مطرح شد. خود هلموت اشمیت جملهای گفت به این مضمون: کسی که میخواهد از دولت قانونمدار بهطور قابل اتکا دفاع کند، باید آمادگی درونی داشته باشد که تا مرزِ آنچه در دولت قانونمدار مجاز است پیش برود. (۱)
این واکنش یک دولت قانونمدارِ جاافتاده به یک گروه تروریستی کوچک با ۳۴ کشته بود. ایران در همان دوره با تهدیدی بهمراتب بزرگتر روبهرو بود؛ در چارچوب دولتی بسیار شکنندهتر و با سنتهای حقوقی بسیار ضعیفتر. هر کس ساواک را با معیارهای یک دولت ایدهآل فرضی بسنجد که هرگز وجود نداشته، با شبحی خیالی مقایسه میکند. هر کس آن را با کاری بسنجد که دموکراسیهای غربی زیر فشار واقعاً انجام دادهاند، تصویر دیگری میبیند.
عددها چه میگویند
اوایل دهه ۱۹۸۰، جمهوری اسلامی با یک معضل آماری روبهرو شد. قانون اساسی ۱۹۷۹ در مقدمه خود از «بیش از ۶۰٬۰۰۰ شهید» انقلاب سخن میگفت. خود خمینی چند بار علناً ادعا کرده بود رژیم شاه ۶۰٬۰۰۰ مرد و زن و کودک را کشته است. بخش مهمی از توجیه اخلاقی دولت جدید بر همین عدد بنا شده بود. بنیاد شهید راهاندازی شده بود تا بازماندگان این ۶۰٬۰۰۰ نفر را با مستمری، مسکن، سهمیه دانشگاه و کالاهای یارانهای حمایت کند.
بنیاد در میانه دهه ۱۹۹۰ یکی از کارکنان خودش، روزنامهنگاری به نام عمادالدین باقی، را مأمور کرد فهرست «شهدا» را بهصورت دقیق بررسی کند. باقی در جمهوری اسلامی مخالف نظام نبود؛ شاگرد آیتالله منتظری، جانشین تعیینشده خمینی، بود، وفادار رفتار کرده بود و قرار بود فقط نامها را با اعداد تطبیق دهد. او به آرشیوهای بنیاد، پروندههای پلیس و پروندههای ساواک منحلشده دسترسی داشت.
آنچه باقی یافت، دقیقاً خلاف چیزی بود که باید مییافت. در کل دوره ۱۹۶۳ تا فوریه ۱۹۷۹، یعنی ۱۶ سال، دقیقاً ۳٬۱۶۴ کشته با نام قابل راستیآزمایی بود. از این تعداد، ۲٬۷۸۱ نفر مربوط به درگیریهای خیابانی انقلابی از اکتبر ۱۹۷۷ تا فوریه ۱۹۷۹ بودند؛ یعنی دورهای از رویارویی مسلحانه آشکار که در آن ارتش، نه ساواک، ابزار اصلی حکومت بود. شمار مارکسیستها و اسلامگرایانی که میان ۱۹۷۱، آغاز کارزار چریکی با حمله سیاهکل، تا ۱۹۷۹ در رویاروییهای مسلحانه واقعی با نیروهای امنیتی کشته شدند، ۳۴۱ نفر بود: ۱۷۱ نفر در درگیریهای علنی، ۹۱ نفر پس از محکومیت قضایی اعدامشده، ۴۲ نفر جانباخته زیر شکنجه در بازداشت، و ۱۵ نفر «ناپدیدشده». (۲)
این اعداد از منبعی طرفدار شاه نمیآیند. از پروندههای بنیاد شهید خود جمهوری اسلامی میآیند؛ در نظامی گردآوری شدهاند که برای هر شهید ثبتشده منفعت مادی وجود داشت، یعنی ساختار آن همهی انگیزهها را به سمت طولانیتر کردنِ فهرست سوق میداد، نه کوتاهتر کردن آن. وقتی باقی خواست یافتههایش را منتشر کند، رژیم به او توصیه کرد چنین نکند. با این حال منتشر کرد. در سالهای بعد چند بار، از جمله در اوین، به اتهام «به خطر انداختن امنیت ملی» زندانی شد. (۳)
برای مقایسه: جمهوری اسلامی تنها در تابستان ۱۹۸۸، بنا بر برآوردهای محافظهکارانه، ۳٬۸۰۰ تا ۵٬۰۰۰ زندانی سیاسی، و بنا بر برخی برآوردهای دیگر شمار بسیار بیشتری را اعدام کرد؛ بسیاری از آنان پیشتر دوران محکومیت خود را میگذراندند. (۴) جمهوری اسلامی فقط در همان چند هفته از کل کارنامهای فراتر رفت که بنیاد خودش توانسته بود طی شانزده سال برای ساواک مستند کند.
عدد دوم که در حافظه چپ غربی جا افتاده، ۱۰۰٬۰۰۰ زندانی سیاسی است. این عدد از گزارشهای عفو بینالملل در سالهای ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ میآید که خود بر دادههای گروههای اپوزیسیون در تبعید تکیه داشتند. عفو بینالملل پس از چند بررسی ناچار شد روش خود را بیسروصدا اصلاح کند، چون روشن شد بسیاری از «زندانیان» فهرستشده با نام، مدتها پیش آزاد شده بودند یا اصلاً زندانی نشده بودند. کمیته بینالمللی صلیب سرخ که در بهار ۱۹۷۷ به دعوت شاه زندانهای ایران را بازرسی کرد، در زمان بازدید به ۳٬۰۸۷ زندانی سیاسی رسید؛ در برابر اوج حدود ۳٬۷۰۰ نفر در دو سال پیش از آن. CIA نیز این مقیاس را در یک گزارش داخلی درباره وضعیت حقوق بشر تأیید کرد. (۵)
صلیب سرخ چه یافت
بازرسی صلیب سرخ در ۱۹۷۷ شایسته بررسی جداگانه است، چون تنها تلاش مستقل و میدانی برای ارزیابی شرایط زندانهای ایران پیش از ۱۹۷۹ بود. شاه، برخلاف توصیه صریح ثابتی، آن را در چارچوب سیاست آزادسازی از ۱۹۷۶ به بعد پذیرفته بود. نتیجه نه کاریکاتور اپوزیسیون بود و نه خودنمایی رژیم را تأیید میکرد.
حدود یکسوم زندانیانی که صلیب سرخ با آنان گفتوگو کرد گزارش دادند که در گذشته بدرفتاری یا شکنجه دیدهاند. این عدد کم نیست. تأیید میکند شکنجه بخشی واقعی از عمل ساواک بود، بهویژه از ۱۹۷۱ به بعد. همزمان بازرسان در ماههای بلافاصله پیش از بازدید، هیچ نشانهای از ادامهی شکنجه نیافتند. این تصادفی نبود: اسناد داخلیای که پس از ۱۹۷۹ خود رژیم منتشر کرد نشان میدهد از ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۸ دستورها گامبهگام تغییر کرده بود. فرمانی برای متمدنکردن دستگاه داده شده بود. شمار زندانیان سیاسی میان ۱۹۷۵ و ۱۹۷۷ حدود ۷۰۰ نفر کاهش یافت. (۶)
به بیان دیگر، درست در لحظهای که کارزار خشم بینالمللی علیه ساواک به اوج خود رسید، خود ساواک در حال پایاندادن به همان رفتاری بود که آن خشم را مشروع میکرد. این نکتهای حاشیهای نیست. یعنی روایت «شاه باید سرنگون میشد چون سرویس امنیتیاش شکنجه میکرد» در زمانی محبوب شد که شکنجه، تا جایی که اصلاً هنوز رخ میداد، در حال فروپاشی بود.
آنچه پس از ۱۹۷۹ آمد، نقطه مقابل اصلاح بود. اروند آبراهامیان، مورخی که گرایش چپ او پنهان نیست، در اثر معیار خود اعترافات شکنجهشده جمهوری اسلامی را صراحتاً کنار «روسیه استالینی، چین مائویی و تفتیش عقاید اوایل عصر جدید» میگذارد. (۷) ساواما، دستگاهی که جای ساواک را گرفت، از همان ابتدا سازمانی بزرگتر بود و پیوسته توسعه یافت.
چند داستان منفرد
افسانه ساواک فقط با عددها زنده نیست. بیش از همه با داستانهایی زنده است که از نظر عاطفی پرقدرت، نمادین و در غرب رایجاند؛ داستانهایی که با بررسی دقیقتر ترک برمیدارند. چهار نمونه.
صمد بهرنگی، نویسنده کتاب کودکانه کلاسیک ماهی سیاه کوچولو، در ۳۱ اوت ۱۹۶۸ در رود ارس غرق شد. اپوزیسیون فوراً مرگ او را به ساواک نسبت داد و این تا امروز روایت معیار در ترجمههای غربی آثار اوست. مردی که هنگام مرگ بهرنگی حضور داشت، افسر حمزه فراهتی، در چند مصاحبه و در کتابی روشن گفته است که بهرنگی فقط غرق شد. بهرنگی شنا بلد نبود؛ این را شاهد محلی، حسین حسینزاده، نیز تأیید کرده است. فراهتی صریحاً گفته روایتِ قتل به دستِ ساواک از این رو ساخته شد که انقلابیون به شهید نیاز داشتند. (۸)
غلامرضا تختی، دارنده طلای المپیک در کشتی و یکی از محبوبترین ورزشکاران ایران، در ۷ ژانویه ۱۹۶۸ در اتاق هتلی در تهران مرده پیدا شد. توضیح رسمی، خودکشی بود و پرونده ساواک او که پس از انقلاب منتشر شد هیچ نشانهای از دخالت آن سرویس در مرگش ندارد. به گفته آشنایانش، تختی از افسردگی رنج میبرد، مشکلات شدید زناشویی داشت و مرگ قهرمان سیاسیاش، مصدق، یک سال و نیم پیش از آن او را سخت متأثر کرده بود. خودکشی در اسلام شیعی گناهی سنگین است. بنابراین قدیسسازی رسمی تختی از سوی جمهوری اسلامی ضرورتاً نیاز داشت او نه با خودکشی، بلکه با قتل مرده باشد. چنین بود که روایتی ساخته شد و ماند که در اصل هرگز اثبات نشده است. (۹)
رضا براهنی، شاعر و استاد ادبیات، در ۱۹۷۳ به مدت ۱۰۲ روز در بازداشت بود. اینکه او در آنجا کتک خورد، قطعی است. پس از آزادی، که زیر فشار انجمنهای نویسندگان آمریکایی و اروپایی رخ داد، کتاب The Crowned Cannibals را منتشر کرد؛ کتابی که در آمریکا به مهمترین مرجع درباره شاه و ساواک بدل شد. دکتروف بر آن مقدمه نوشت. کتاب ادعا میکند ساواک در ۲۵ سال گذشته «هزاران» نفر را اعدام کرده است. ادعا میکند بیش از ۳۰۰٬۰۰۰ نفر در ایران زیر شرایط بازداشت ساواک زندانیاند. ادعا میکند تنها در یک روز، ۵٬۰۰۰ نفر با استفاده از تانک ربوده شدهاند. در فوریه ۱۹۷۷، براهنی همین اتهامها را، همراه با توصیفهایی از تجاوزهای نظاممند به دختران در برابر پدرانشان، در مجله پنتهاوس منتشر کرد. تا امروز حتی یک مورد نظاممند از این جنس با نام اثبات نشده است. مقیاسها، در مقایسه با اعداد باقی، دو تا سه مرتبه بزرگی خطا دارند. همین روایتها دلیل اصلی رأی برخی نمایندگان کنگره آمریکا علیه کمکهای نظامی به شاه در سالهای پایانی حکومت او بود. (۱۰)
آتشسوزی سینما رکس آبادان در ۱۹ اوت ۱۹۷۸، که در آن میان ۳۷۷ تا ۴۷۰ نفر سوختند، یکی از محرکهای تعیینکننده انقلاب ایران بود. اپوزیسیون فوراً و برخلاف روایت رسمی ادعا کرد ساواک درها را قفل کرده و سینما را آتش زده تا جنبش ضدسلطنتی را بدنام کند. این داستان ماهها دوام آورد و سقوط شاه را شتاب داد. آتشافروزِ بازمانده، حسین تکبعلیزاده، در دادگاه ۱۹۸۰ اعتراف کرد که او و سه همدستش، همگی از محیط جنبش اسلامی انقلابی آبادان، سینما را با بنزین هواپیما آغشته کرده و آتش زدهاند، درها را از بیرون قفل کردهاند و عمل خود را اقدامی علیه «فساد فرهنگی غربی» میدانستهاند. پژوهشهای ایرانی، از جمله کتاب جهنم سینما نوشته کریم نیکونظر در ۲۰۱۸، زنجیره فرمان را تا حلقه پیرامون خمینی در نجف دنبال کردهاند. این حمله بخشی از مجموعه ۲۸ آتشسوزی بود که همان روز در سراسر کشور رخ داد؛ تاریخ، ۲۸ مرداد، عمداً به عنوان بیستوپنجمین سالگرد سقوط مصدق انتخاب شده بود. شواهد چنان سنگین بود که حتی موسوی تبریزی، قاضی انقلاب منصوب خمینی که دادگاه را اداره میکرد، تکبعلیزاده و چند همدست را محکوم کرد. روحانیان پشت حمله هرگز محاکمه نشدند. برعکس، چند نفر از افراد درگیر در جمهوری اسلامی به مقامهای سیاسی رسیدند. (۱۱)
چهار داستان، چهار افسانه. اولی بر حادثه غرقشدن بنا شده، دومی بر خودکشی، سومی بر آمیزهای از بازداشت واقعی و داستانپردازی عظیم، و چهارمی قتلعامی است که طرف مقابل انجام داد و به شاه چسباند. در هر چهار مورد، دادههای اصلاحکننده دهههاست عمومیاند. در هر چهار مورد، این دادهها در گزارشگری آلمانی درباره ایران بهندرت یا هرگز دیده نمیشوند.
ساواک چه چیزی نبود
اینجا به نقطه اصلی مقاله میرسیم. ساواک یک سرویس امنیت داخلی اقتدارگرا بود که در دولتی نوساز و بیثبات، با چریکی ناهمگون و مسلح روبهرو بود که پشتیبانی شوروی و لیبی داشت. ساواک در این مسیر جرمهایی مرتکب شد. اما بسیاری از چیزهایی نبود که معمولاً به آن نسبت داده میشود.
ساواک دستگاه کشتار جمعی نبود. ترازنامه مستند مرگ زیر شکنجه و اعدامهای قضایی به دلیل جرایم سیاسی طی ۱۶ سال در محدوده پایین سهرقمی است.
ساواک ابزار ترورهای نظاممند خارجی نبود. فهرست ایرانیانی در خارج از کشور که ساواک کشته باشد، عملاً خالی است. فهرست مخالفان ایرانی که از ۱۹۷۹ به بعد در خارج کشته شدند، در مقابل، سه تا چهار رقمی است: از قتل شهریار شفیق در پاریس در دسامبر ۱۹۷۹ تا قتل بختیار در ۱۹۹۱، ترور میکونوس در برلین در ۱۹۹۲، الگوی حمله علیه رهبران کرد در وین و طرحهای ترور تازه کشفشده در آلمان، بلژیک و آمریکا. بمبگذاریهای ساختمان آمیا در بوئنوسآیرس در ۱۹۹۴ با ۸۵ کشته و سفارت اسرائیل در ۱۹۹۲ با ۲۹ کشته نیز، بنا بر نتیجه دستگاه قضایی آرژانتین، به حساب جمهوری اسلامی است. (۱۲)
ساواک دستگاهی نبود که مواد مخدر معامله کند، شبکههای پول سیاه نگه دارد یا از واسطههای جنایی برای قتلهای سفارشی استفاده کند. CIA چنین کرد، KGB چنین کرد، ISI پاکستان چنین میکند، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی چنین میکند. ساواک چنین نکرد.
ساواک همچنین سازمانی نبود که سراغ شهروندان عادی برود. کسی با ساواک سروکار پیدا میکرد که به گروههای مسلح، حزب کمونیست توده، فداییان خلق، مجاهدین خلق یا سلولهای مختلف اسلامگرا پیوند داشت، یا میکوشید گروههای ایدئولوژیک مشابه را در دانشگاهها یا اتحادیهها سازمان دهد. کسی که به عنوان روزنامهنگار شاه را نقد میکرد، بازداشت نمیشد. کسی که به عنوان شاعر شعر مینوشت، اگر همزمان عملیاتی فعالیت نمیکرد، رها میشد.
این ساواک را به سازمان خیریه تبدیل نمیکند. اما بسیاری از برچسبهایی را که تا امروز به آن میچسبانند مضحک میکند.
دروغ به سود چه کسی است؟
بنابراین دوباره همان پرسش مرکزی باقی میماند که در پایان هر تحلیلی از این نوع طرح میشود. اگر مقیاسها اینقدر آشکارا نادرستاند، چرا روایت زنده میماند؟
پاسخ اساساً همان پاسخ افسانه مصدق یا دستاوردهای فراموششده رضاشاه است. روایت زنده میماند چون برای بازیگران بسیار، چیزهای بسیار فراهم میکند و به همین دلیل از میان نمیرود.
باز هم به سود جمهوری اسلامی است. کل مشروعیت اخلاقی رژیم بر این ادعا تکیه دارد که نظام پیشین بدتر بوده است. تا وقتی این ادعا معتبر بماند، میتوان ۳۰٬۰۰۰ زندانی سیاسی ۱۹۸۱، ۵٬۰۰۰ کشته ۱۹۸۸، ۱٬۵۰۰ کشته ۲۰۱۹، ۵۰۰ کشته ۲۰۲۲ و دهها هزار کشته ژانویه ۲۰۲۶ را درد زایمان یک نظم بهتر جلوه داد. بدون افسانه بزرگشده ساواک، این بازتفسیر وجود ندارد. در واقعیت، هیچگاه وجود نداشت.
به سود وارثان ایدئولوژیک مجاهدین خلق و فداییان خلق است؛ همان گروههای مسلحی که ساواک واقعاً علیه آنها اقدام کرد. این گروهها پس از ۱۹۷۹ یکدیگر را تکهتکه کردند. مجاهدین خلق امروز فرقهای است که با کمپ اشرف شناخته میشود، در آلبانی مستقر است، در پایتختهای غربی به عنوان «اپوزیسیون دموکراتیک» ظاهر میشود و در آنجا نفوذ و شبکهای قابل توجه دارد. اعضایش در دهه ۱۹۷۰ مشاوران نظامی آمریکایی را در تهران کشتند، دست به سرقت بانک زدند و بمبگذاری کردند. امروز تمام علاقهشان این است که نه به عنوان همان چیزی که بودند، بلکه به عنوان چیزی که کسی مثل براهنی از آنان ساخت به یاد آورده شوند: شاعران بیسلاحی که برای یک لیوان شراب بازداشت میشدند. ظاهراً پتر آلتمایر چنین باوری دارد.
چپ غربی ناچار است روایتهای نادرست درباره ساواک را تا ابد تکرار کند، چون در غیر این صورت با آسیب حیثیتیای روبهرو میشود که بهسختی قابل ترمیم است: باید بپذیرد در جنایتهای جمهوری اسلامی هممسئول بوده است. از همان ابتدا چنین بود؛ همان زمانی که رژیم را «پیشرفت ضد امپریالیستی» جشن گرفت و در خمینی نجاتبخشی به سبک گاندی دید.
این آسیب حیثیتی دستکم از ژانویه ۲۰۲۶ در هر تظاهرات بزرگ داخل و خارج ایران دیده میشود: دیگر «زن، زندگی، آزادی» صدا نمیشود، بلکه «جاوید شاه» و «مرگ بر سه فاسد: ملا، چپی، مجاهد» شنیده میشود. تظاهرکنندگان با این شعار نه فقط سقوط خود رژیم، روحانیان، پاسداران و ماشین اعدامش را میخواهند؛ صریحاً «چپی» را نیز بخشی از محور فاسد مینامند. اما چپ ناچار است این شعار را نادیده بگیرد یا بازتفسیر کند، چون در غیر این صورت باید بپذیرد دههها دقیقاً از نیروهایی دفاع کرده که امروز مسئول شکنجه، تجاوز در زندان و اعدامهای جمعیاند. بنابراین فقط تکرار ابدی همان فرمول قدیمی برایش میماند: همه چیز واکنش به گناه غرب است. هر چیز دیگر یعنی اعتراف به اینکه نه فقط سادهلوح بوده، بلکه شریک جرم بوده است.
این باز هم برای ما چه معنایی دارد
در دو روز، ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶، رژیم در تهران، حتی بنا بر پایینترین برآوردهای خود رژیم، بیش از کل کشتههای ساواک در ۱۶ سال آدم کشت. بنا بر برآوردهای بالاتر و واقعبینانهتر، چندین برابر و در مرتبهای کاملاً دیگر. در دو روز.
هر کس بکوشد ساواک را حتی از دور در نزدیکی جمهوری اسلامی قرار دهد، درباره گذشته حقیقت را نمیگوید. او در زمان حال، علیه ایرانیان خیابانهای تهران، سیاست میکند؛ علیه پدر سپهر که در ویدئویی که در ژانویه میلیونها بار دیده شد، برابر کوهی از کیسههای جسد ایستاده بود و دوازده دقیقه پیوسته با نومیدی تکرار میکرد: «سپهر بابا، کجایی؟»
ساواک چیزهایی را اشتباه انجام داد، از هر دو جهت. مثلاً میتوانست خمینی، خامنهای یا خلخالی را بسیار زودتر برای همیشه در تاریکترین سلول اوین ناپدید کند و شاید با این کار رنجی ناگفتنی را از جهان دور نگه دارد.
اما ساواک آن چیزی نیست که تصور میشود. و تا وقتی همان چیزی بماند که تصور میشود، حقیقت مرکزی هفتاد سال اخیر تاریخ ایران نامرئی میماند: اینکه آنچه در ۱۹۷۹ آغاز شد، رهایی از یک دیکتاتوری نبود؛ آغاز تراژدیای بود که در تاریخ ایران مقایسه مناسبی ندارد.
منابع و یادداشتها
- برای تلفات ۳۴ نفری RAF نگاه کنید به Bundeszentrale für politische Bildung، «Linksterrorismus in der Bundesrepublik» و Deutsches Historisches Museum، «Rote Armee Fraktion». درباره قانون منع تماس، ستاد بحران هلموت اشمیت، شنود تلفنها و بحث اعدام زندانیان اشتامهایم، نگاه کنید به Bundestag، Heise Online، Geschichte-Wissen و Heribert Prantl. درباره حملات MEK در تهران و تأمین Fedayan/MEK، نگاه کنید به گزارشهای وزارت خارجه آمریکا، Lincoln P. Bloomfield Jr.، Maziar Behrooz و Ervand Abrahamian.
- Emadeddin Baghi، Tarikh-e Showrah-ye Khalq و نوشتههای بعدی درباره شمار قربانیان دوره پهلوی بر پایه پروندههای بنیاد شهید؛ همچنین جمعبندی آلمانی در مدخل «Mohammad Reza Pahlavi» و Andrew Scott Cooper، The Fall of Heaven.
- درباره زندانیشدنهای باقی، نگاه کنید به مدخل «Emadeddin Baghi»، گزارشهای Amnesty International، ICRC، Reporters Without Borders و «The Baghi Paradox» در Iran Prism.
- درباره اعدامهای جمعی تابستان ۱۹۸۸، نگاه کنید به Amnesty International، Blood-Soaked Secrets و Geoffrey Robertson QC، The Massacre of Political Prisoners in Iran, 1988.
- گزارش بازرسی کمیته بینالمللی صلیب سرخ از زندانهای ایران، ژوئن ۱۹۷۷؛ همچنین مدخلهای «SAVAK» و «Human rights in the Imperial State of Iran» و گزارش داخلی CIA درباره حقوق بشر.
- درباره جایگزینی نصیری با مقدم در ۶ ژوئن ۱۹۷۸ و سیاست آزادسازی، نگاه کنید به Encyclopaedia Iranica، «SAVAK» و مدخل «Parviz Sabeti».
- Ervand Abrahamian، Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran، بهویژه فصلهای ۴ تا ۶.
- درباره مرگ صمد بهرنگی و روایت حمزه فراهتی، نگاه کنید به BBC Persian، خاطرات فراهتی، شهادت حسین حسینزاده و Encyclopaedia Iranica، «BEHRANGI, ṢAMAD».
- Encyclopaedia Iranica، «TAḴTI, Ḡolām-Reżā» نوشته Houchang E. Chehabi، درباره افسردگی، مرگ مصدق و نبود نشانه دخالت ساواک در پرونده منتشرشده.
- Reza Baraheni، The Crowned Cannibals؛ درباره انتشار در Penthouse و مناقشه بر سر ادعاها، نگاه کنید به منابع درباره براهنی، Andrew Scott Cooper و Sean Durns در Jerusalem Post.
- درباره سینما رکس، نگاه کنید به «Cinema Rex fire»، Karim Nikunazar، Jahannam-e Cinema، Abdorrahman Boroumand Center و منابع مربوط به نماد ۲۸ مرداد و زنجیره آتشسوزیها.
- درباره ترورهای خارجی جمهوری اسلامی، نگاه کنید به Iran Human Rights Documentation Center، No Safe Haven؛ USIP / The Iran Primer؛ و پژوهشهای مربوط به نقش واسطههای جنایی در خشونت فرامرزی جمهوری اسلامی.
- درباره کارکنان غیررسمی اشتازی، نگاه کنید به اسناد BStU و Helmut Müller-Enbergs.
- درباره برنامه Phoenix، COINTELPRO و MKUltra، نگاه کنید به Douglas Valentine، اسناد کمیته روابط خارجی سنا و گزارشهای Church Committee.
- Andrew Scott Cooper، The Fall of Heaven و The Oil Kings، همراه با مرور منتشرشده در Studies in Intelligence.
- درباره کشتار ژانویه ۲۰۲۶، نگاه کنید به Amnesty International، Iran International، HRANA، The Guardian، گزارش دولت بریتانیا و گزارش کتابخانه مجلس عوام.
- درباره پرونده Parviz Sabeti در دادگاه فدرال فلوریدا و گزارش Iran International در ۶ ژانویه ۲۰۲۶.
پست اصلی
— Ole (@DerCheapi) May 12, 2026