بعضی داستانها آنقدر تکرار شدهاند که دیگر کسی نمیپرسد آیا اصلاً درست هستند یا نه. داستان کودتای CIA علیه محمد مصدق یکی از همینهاست.
این روایت، کموبیش، چنین تعریف میشود: در اوت ۱۹۵۳، CIA و MI6 به نمایندگی از منافع آمریکا و بریتانیا نخستوزیرِ بهطور دموکراتیک انتخابشدهٔ ایران را سرنگون کردند. شاه را همچون عروسکی دستنشانده بر تخت نشاندند. با این کار آینده دموکراتیک ایران را نابود کردند و زمینه انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، ضدآمریکاییگری، ملاها و هرچه پس از آن بد پیش رفت را فراهم کردند.
در چند دهه گذشته، این روایت به یکی از باورهای جزمی غرب تبدیل شده است. در کتابهای درسی، در روزنامهنگاری جریان اصلی آمریکا و در خاطرات کسانی که سیاست آمریکا را شکل دادند دیده میشود. نیویورک تایمز، CNN و BBC، این روایت را بهعنوان گناه نخستین سیاست غرب در خاورمیانه تثبیت کردهاند. هالیوود نیز همان متن را گرفت: فیلم Argo بن افلک در ۲۰۱۲، برنده اسکار بهترین فیلم، با یک پیشدرآمد انیمیشنی سهدقیقهای آغاز میشود که ۱۹۵۳ را علت محرک هرچه بعداً رخ داد معرفی میکند. به گفته کریس تریو، فیلمنامهنویس، بعدها برخی اعضای کنگره هنگام رأیدادن به توافق هستهای ۲۰۱۵ همان پیشدرآمد را منبع دانستههای خود درباره تاریخ ایران دانستند. حتی کنت اف. مککنزی جونیور، فرمانده سنتکام که دستور حمله به قاسم سلیمانی را صادر کرد، کتاب The Melting Point در ۲۰۲۴ را با اشارهای به ۱۹۵۳ آغاز میکند.
اینجا در آلمان نیز این همنوایی کمصداتر نیست: اولاف شولتس اخیراً اعلام کرد که کل معضل ایران به سرنگونی دولت دموکراتیک ایران به دست بریتانیا و آمریکا برمیگردد؛ رویدادی که اگر رخ نمیداد، ایران امروز «کشوری بسیار موفق و غربی» بود. ریچارد داوید پرشت همین خط را در برنامه مارکوس لانتس و پادکست خود تکرار میکند. ناتالی امیری و دیگر بهاصطلاح «کارشناسان ایران» در مصاحبههای ARD به ۱۹۵۳ بهعنوان تاریخ کلیدی اشاره میکنند که بدون آن ایران قابل فهم نیست. اینس اشوردتنر از حزب چپ نیز همین خط را در بوندستاگ کشید. حتی «آژانس فدرال آموزش مدنی» آلمان ۱۹۵۳ را «فاجعه نخستین» ایران مینامد.
تنها مشکل این است: این داستان درست نیست.
نه اینکه تا حدی نادرست باشد. نه اینکه «به ظرافت بیشتری نیاز داشته باشد». بهسادگی درست نیست.
از برچسبی شروع کنیم که تمام روایت بر آن استوار است: «دموکراتیکاً انتخابشده».
مصدق با رأی مردم انتخاب نشده بود. قانون اساسی ۱۹۰۶ ایران هیچ سازوکاری برای انتخاب مستقیم رئیس دولت پیشبینی نکرده بود. اصل ۴۶ متمم قانون اساسی صراحتاً نصب و عزل نخستوزیر را به شاه واگذار میکرد. مصدق در ۱۹۵۱ به این دلیل به قدرت رسید که شاه او را منصوب کرد؛ آن هم پس از ابراز تمایل غیرالزامآور مجلس، و با این انتظار که این اشرافزادهٔ موقّرِ ۶۹ ساله آن را رد کند. برخلاف انتظار شاه، او پذیرفت.
این همان فرایندی است که افسانه آن را در قالب «انتخابات دموکراتیک» جا میزند. هر کس مصدق را بهطور دموکراتیک انتخابشده بخواند، اگر بخواهد سازگار بماند، باید همین عنوان را به هر وزیر یا سفیری که سنای آمریکا تأیید میکند نیز بدهد. هیچکس چنین نمیکند.
مصدق مردی از میان مردم نبود. او شاهزادهای قاجار بود؛ نواده همان سلسلهای که ایران را بیش از یک قرن در وضعیت ضعف مزمن اداره کرده بود. زیر سلطه قاجار، ایران نه یک دولت حاکم، بلکه موضوع غارت بود. در ۱۹۰۷ روسها و بریتانیاییها کشور را با قرارداد به حوزههای نفوذ تقسیم کردند؛ اقتصاد از راه امتیازهای خارجی واگذار شده بود؛ مناطق داخلی به دست خانهای محلی، رؤسای قبایل و جنگسالاران از هم میپاشید؛ و دولت مرکزی در تهران غالباً چیزی بیش از پایتخت خود را کنترل نمیکرد. دقیقاً همین فروپاشی بود که انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ را پدید آورد. و دقیقاً همان مشروطهخواهان بودند که دو دهه بعد، همراه با رضاخان، یعنی رضاشاه پهلوی آینده، در ۱۹۲۵ سرانجام سلسله قاجار را برانداختند. به بیان دیگر، پهلویها نه علیه جنبش مشروطه ایران، بلکه همراه با آن به قدرت رسیدند؛ پاسخی بودند به شکست همان اشرافیتی که مصدق از دل آن آمده بود. عنوان او، مصدقالسلطنه، یعنی «کسی که به سلطنت تعلق دارد»، لقبی اتفاقی نبود؛ نشانی اشرافی از همان نظمی بود که برانداخته شده بود. ائتلاف او، جبهه ملی، نیز جنبشی دموکراتیک نبود، بلکه اتحادی سست از زمینداران فئودال، محافظهکاران مذهبی و تجار بازار بود که بیش از همه با دو خواسته کنار هم مانده بود: ملیکردن نفت و مخالفت با سیاستهای نوسازیای که پهلویها از راه آن میکوشیدند میراث قاجاریِ بیسوادی، حکومت قبیلهای و نفوذ خارجی را جمع کنند. هر کس مصدق را قهرمان دموکراسی ایران بنامد، طنز ماجرا را نادیده میگیرد: مردی که با پهلویها جنگید، نماینده همان نظم کهنی بود که برچیدهشدنش پیششرط آن بود که ایران اصلاً بتواند به دولتی مدرن تبدیل شود.
اما شاید دستکم در روح خود دموکرات بود؟ مردی که از قانون اساسی پاسداری کرد، به پارلمان احترام گذاشت و نهادها را حفظ کرد؟
نه.
در ۱۹۵۲، مصدق انتخابات مجلس هفدهم را درست در لحظهای متوقف کرد که تعداد نمایندگان انتخابشده برای رسمیتیافتن مجلس کافی شده بود. انتخابات باقیمانده در استانهای روستایی، جایی که نیروهای محافظهکار تهدید میکردند اکثریت بگیرند، هرگز برگزار نشد. بنابراین مجلسی که او با آن حکومت کرد، مجلسی بود که خود آن را تراشیده بود.
در تابستان ۱۹۵۳، او همان مجلس ناقص را نیز با همهپرسی منحل کرد؛ ابزاری که قانون اساسی ایران نه آن را میشناخت و نه پیشبینی کرده بود. طبق اصل ۴۸، حق انحلال مجلس منحصراً با شاه بود. مصدق با توسل مستقیم به «اراده مردم» این مسیر را دور زد. رأیگیری ۳ اوت ۱۹۵۳ مخفی نبود: رأیهای آری و نه در حوزههای جداگانه اخذ میشد و هر رأیدهنده باید آشکارا نشان میداد چگونه رأی میدهد. نتیجه رسمی: دو میلیون رأی آری در برابر ۱۲۰۷ رأی نه. حتی ستاره فرمانفرماییان، خواهرزاده مصدق، در خاطرات خود ناباوری حیرتزدهاش از این اقدام را توصیف کرده است.
همزمان، او از مجلس اختیارات اضطراری گرفت که به او حق حکومت با فرمان میداد؛ ابتدا برای شش ماه و سپس برای یک سال دیگر. اختیارات دیوان عالی را سلب کرد. وزارت دفاع را شخصاً در اختیار گرفت، بودجه آن را ۱۵ درصد کاهش داد، ۱۳۶ افسر را برکنار کرد و خواهرزاده خود را به معاونت آن گماشت.
و این همان بخشی است که بهطور نظاممند از تقدیس غربی مصدق حذف میشود: او به جنبش زنان ایران خیانت کرد. دخترعمویش مهرانگیز دولتشاهی سازمانهای زنان را در سراسر کشور بسیج کرده بود، با این انتظار که مصدق حق رأی زنان را مطرح کند. پیشنویسهای اولیه اصلاحات بند مربوط را داشت. وقتی آیتالله کاشانی اعتراض کرد، مصدق آن را حذف کرد. زنانی که از او حمایت کرده بودند حتی مطلع نشدند. این محمدرضا شاه بود که ده سال بعد، علیه مقاومت همان روحانیونی که مصدق در برابرشان عقب نشسته بود، حق رأی زنان را پیش برد.
حالا به اصل مسئله برسیم: آیا CIA مصدق را سرنگون کرد؟
پاسخ صادقانه این است: نه. اما نه به این دلیل که CIA تلاش نکرد. به این دلیل که تلاشش شکست خورد.
عملیات TPAJAX در ۱۵ اوت ۱۹۵۳ آغاز شد. سرهنگ نصیری، فرمانده گارد سلطنتی، فرمان عزلِ امضاشدهٔ شاه را برای مصدق برد. مصدق که از طریق تماسهای حزب توده در ارتش پیشاپیش باخبر شده بود، نصیری را بازداشت کرد. شاه از کشور گریخت. عملیات فروپاشید.
این ادعای چهرههایی حاشیهای نیست. دقیقاً همان چیزی است که خود سند ویلبر میگوید؛ گزارش داخلی CIA که در ۲۰۱۳ از طبقهبندی خارج شد و از آن پس بهطور واکنشی بهعنوان شاهد روایت کودتا نقل شده است. آن گزارش با دقت شکست خود را روایت میکند. ایستگاه CIA در واشینگتن مخابره کرد که عملیات باید رها شود و باید با مصدق «کنار آمد». والتر بدل اسمیت، رئیس کارکنان آیزنهاور، خبر بد را به رئیسجمهور رساند.
آنچه در ۱۹ اوت، یعنی روزی که مصدق واقعاً سرنگون شد، رخ داد، دقیقاً به این دلیل محل مناقشه است که تا امروز هیچکس نمیتواند بهطور جدی نشان دهد چه کسی تظاهرات و اقدامات خیابانی آن روز را هماهنگ کرد. مطالعه ۲۰۱۷ خود CIA با عنوان Zendebad, Shah!، اسناد وزارت خارجه آمریکا و تحقیقات آرشیو امنیت ملی همگی بر یک نکته همداستاناند: نمیتوان تعیین کرد چه کسی تظاهرات و اقدامات اوباش آن روز را هدایت میکرد.
آنچه میتوان با قطعیت گفت این است: CIA از ۱۳ اوت کنترل عملیاتی رویدادها را از دست داده بود. ایستگاه خودش یادداشت کرد: «CIA از آمادگیهای نظامی باتمانقلیچ و زاهدی کنار گذاشته شده است». ژنرال زاهدی از مخفیگاه خود و از طریق شبکهٔ نظامیِ خویش عمل میکرد؛ شبکهای که مدتها پیش از آنکه کرمیت روزولت پا به ایران بگذارد ساخته بود. آیتاللههای بزرگ بروجردی و بهبهانی خیابان را بسیج کردند. آیتالله کاشانی، که مصدق تحقیرش کرده بود، مشروعیت دینی فراهم کرد. حزب توده مجسمههای شاه را پایین کشید و روحانیون را که از تسلط کمونیستی میترسیدند نگران کرد. بازار تعطیل شد. ارتش وارد عمل شد.
کاری که کرمیت روزولت پس از ۱۶ اوت واقعاً انجام داد این بود: فرمانهای سلطنتی را به مطبوعات رساند. چیزی بیش از این بهطور جدی مستند نیست. کتاب Countercoup او در ۱۹۷۹، که بخش بزرگی از روایت کودتا بر آن تکیه دارد، خوداسطورهسازی است؛ او حتی در آن پیامهایی از آیزنهاور اختراع کرد که هرگز فرستاده نشده بود. وضعیت متناقض تاریخنگاری این است: کسانی که به CIA اعتماد ندارند، از قضا به یک مأمور CIA اعتماد میکنند و هر کلمهاش را میپذیرند. خود CIA پس از مداخلهٔ تحریری، آن کتاب را در محافل داخلی خود «اساساً اثری داستانی» توصیف کرد.
اینکه پول جریان داشت محل اختلاف نیست. اما اینکه آن پول رویدادهای ۱۹ اوت را هدایت کرد، ادعایی است که هیچ سندی پشتیبانیاش نمیکند. CIA عملیات شکستخورده خود را پذیرفته است. اما نپذیرفته و نمیتواند بپذیرد که برکناری موفق را هدایت کرده باشد؛ زیرا چنین نکرد.
استدلال اقتصادیای که معمولاً تز کودتا با آن کامل میشود نیز تاب بررسی ندارد. روایت رایج میگوید غرب مصدق را سرنگون کرد تا نفت ملیشده ایران را به دست خصوصی و آنگلو-آمریکایی بازگرداند. در واقع عکس آن رخ داد. ملیشدن صنعت نفت ایران پس از ۱۹۵۳ لغو نشد. شرکت ملی نفت ایران، که در ۱۹۵۱ زیر نظر مصدق تأسیس شده بود، مالک ذخایر، تأسیسات و پالایشگاه آبادان باقی ماند. آنچه تغییر کرد شکل بهرهبرداری بود.
در ۱۹۵۴، دولت زاهدی توافقی را امضا کرد که به توافق کنسرسیوم معروف شد و استخراج و توزیع عملیاتی را برای ۲۵ سال به کنسرسیومی بینالمللی سپرد؛ کنسرسیومی که در آن شرکت نفت ایران و انگلیس، که در دسامبر ۱۹۵۴ به بریتیش پترولیوم تغییر نام داد، فقط ۴۰ درصد سهم داشت؛ ۴۰ درصد دیگر به پنج شرکت آمریکایی، هر کدام ۸ درصد، رسید؛ ۱۴ درصد به رویال داچ شل و ۶ درصد به کمپانی فرانسز د پترول.
سود بهصورت برابر میان ایران و کنسرسیوم تقسیم شد؛ همان فرمول دقیق ۵۰:۵۰ که مصدق سالها بیثمر میکوشید از بریتانیا بگیرد و حتی در صورت ملیشدن موفق نیز به آن نمیرسید، زیرا کشور نه نفتکش داشت و نه بازار.
در دوران دولت مصدق، پالایشگاه آبادان که آن زمان بزرگترین پالایشگاه جهان بود عملاً متوقف شد؛ تولید نفت ایران از ۲۴۲ میلیون بشکه در ۱۹۵۰ به ۱۰٫۶ میلیون بشکه در ۱۹۵۲ سقوط کرد. در سال نخست ملیسازی، تنها فروش خارجی انجامشده تحویل ۳۰۰ بشکه به یک کشتی باری ایتالیایی بود. دولت حقوق کارمندان را با چاپ پول میداد و دهها هزار کارگر در آبادان شغل خود را از دست دادند.
پس از ۱۹۵۴، نفت دوباره جریان یافت و درآمدها ظرف چند سال چند برابر شد. در ۱۹۷۳، محمدرضا شاه از فرصت استفاده کرد و در مذاکرات سنتموریتس، توافق کنسرسیوم را پیش از موعد با توافق خرید و فروش تازهای جایگزین کرد؛ توافقی که کنترل عملیاتی کامل را این بار بهصورت منظم، با زیرساخت فعال و مشتریان تضمینشده، به شرکت ملی نفت ایران بازگرداند.
بنابراین ملیسازیای که مصدق بهخاطر آن همچون شهیدی ستوده میشود، نه بهرغم سرنگونی او، بلکه پس از آن تکمیل شد.
پرسش ناراحتکننده باقی میماند: چرا این داستان چنین سرسختانه دوام آورده است؟
چون برای بازیگران بسیار زیادی، سود فراوانی دارد که این داستان از میان نرود.
به چپ غربی خدمت میکند که پس از ویتنام به واژگانی برای گناه آمریکا نیاز داشت. ایران به صحنهای تبدیل شد که میشد «امپریالیسم» را روی آن، خارج از شکست جنوبشرق آسیا، به نمایش گذاشت. استیون کینزر در All the Shah's Men حتی ۱۱ سپتامبر را از ۱۹۵۳ نتیجه گرفت؛ زنجیرهای از علت و معلول چنان پوچ که تنها زمانی کار میکند که هیچکس هیچ پرسشی نپرسد.
خود CIA نیز از این روایت سود زیادی برد. رویدادهای پیرامون ۱۹۵۳ هم برای غرب و هم برای ایران موفقیتی کامل بود: نفوذ کمونیستی عقب زده شد، آشوبِ در حال شکلگیری مهار شد و ایران در دهههای بعد تا ۱۹۷۹ یکی از چشمگیرترین دورههای توسعه اقتصادی تاریخ خود را تجربه کرد؛ از نوسازی زیرساختها تا اصلاحات آموزشی و ارضی و جهش سریع صنعتی. CIA که آن زمان سازمانی جوان و تشنهٔ اعتبار بود، میخواست این افتخار را برای خود ثبت کند، حتی اگر فقط پشت درهای بسته. این سازمان از نتیجهٔ عملیات، در داخل دستگاه دولتی، برای تثبیت جایگاه خود همچون ابزار مرکزی سیاست خارجی آمریکا استفاده کرد و کتاب کرمیت روزولت، Countercoup، را تأیید و ویرایش کرد؛ کتابی که تصویر کودتایی پیروزمندانه را رواج داد.
این روایت به سیاستمداران غربی هم خدمت میکند که میخواهند دیپلماسی و مماشات با تهران را کفارهدادن برای گناه گذشته نشان دهند. مادلین آلبرایت در ۲۰۰۰ عذرخواهی کرد. باراک اوباما در قاهره در ۲۰۰۹ و در خاطراتش این افسانه را تکرار کرد. جان کری توافق هستهای را با دیپلماتهایی مذاکره کرد که، آموزشدیده در زبان خوداتهامی غربی، هرگاه فشار پشت میز مذاکره بالا میرفت کارت مصدق را مرتب بازی میکردند.
اما هیچکس بیش از خود رژیم تهران از آن سود نمیبرد.
علی خامنهای مرده است. نظامی که او دههها تجسمش بود، فعلاً و در زمان نگارش این مقاله، زنده است؛ و همراه با آن، کارکردی که افسانهٔ مصدق برای آن نظام دارد نیز زنده مانده است. تا وقتی جهان درباره ۱۹۵۳ حرف میزند، درباره ۱۹۷۹ حرف نمیزند. تا وقتی کودتای ادعایی CIA محل بحث است، اعدامهای دستهجمعی ۱۹۸۸، که در آن هزاران زندانی سیاسی به دستور خمینی کشته شدند، مطرح نمیشود. تا وقتی محمدرضا شاه بهعنوان «عروسک آمریکا» تصویر میشود، سپاه پاسداران که از ۱۹۷۹ ترور را در دهها کشور تأمین مالی کرده، ناچار نیست پاسخ دهد. تا وقتی غرب خود را متهم میکند، رژیم تهران با اتهام روبهرو نمیشود.
افسانه کودتا مهمترین سلاح جمهوری اسلامی است. نه موشکهایش. نه شبهنظامیان نیابتیاش. حتی نه برنامه هستهایاش.
بلکه داستانی است که غرب برای خود تعریف میکند و رژیم، آسوده تکیه داده، به آن گوش میدهد.
در ژانویه ۲۰۲۶، بنا بر برآوردها دهها هزار تظاهرکننده ایرانی زیر آتش نیروهای امنیتی خودشان جان باختند. شاهدان عینی از صدها جسد در خیابانها خبر دادند. رژیم اینترنت را قطع کرد تا جهان نتواند تماشا کند.
در همان لحظه، سیاستمداران آلمانی، روشنفکران تلویزیونی و خبرنگاران رسانه عمومی اعلام میکردند که کلید واقعی فهم ایران در رویدادی ۷۳ ساله نهفته است؛ رویدادی که در حقیقت آنگونه که آنان بازگو میکنند رخ نداده بود. آنان این کار را با این باور انجام میدادند که چیزی روشنگرانه میگویند.
رسوایی واقعی همین است. نه فقط اینکه داستان نادرست نقل میشود. بلکه اینکه درست در لحظهای نادرست نقل میشود که قربانیان این رژیم در خیابانها میمیرند، و این دروغ دقیقاً کسانی را میپوشاند که ماشه را کشیدند.
نه فقط این، بلکه هر تکرار این دروغ سیلیای است بر صورت آن ایرانیانی که از ۱۹۷۹ شکنجه، بهدار آویخته و تیرباران شدهاند تا رژیم بتواند حکومت کند. تراژدی ایران در ۱۹۵۳ آغاز نشد. در ۱۹۷۹ آغاز شد.
و بهزودی پایان خواهد یافت.
این متن، ترجمه انگلیسی مقاله آلمانی نویسنده با عنوان Die Mossadegh-Lüge: Ein Putsch, der keiner war است که نخستینبار در ۲۷ آوریل ۲۰۲۶ منتشر شد و برای مخاطب بینالمللی کمی تغییر داده شده است.
یادداشتهای منبع
- قانون اساسی ایران ۱۹۰۶، متمم قانون اساسی، اصل ۴۶: «نصب و عزل وزرا به موجب فرمان سلطنتی پادشاه انجام میشود.»
- اروند آبراهامیان، Iran Between Two Revolutions، درباره توقف انتخابات مجلس هفدهم در ۱۹۵۲.
- نتایج رسمی همهپرسی ۳ تا ۱۰ اوت ۱۹۵۳: ۲٬۰۴۳٬۳۸۹ رأی آری در برابر ۱٬۲۰۷ رأی نه؛ همچنین خاطرات ستاره فرمانفرماییان.
- حمیده تفریشی، رساله دکتری درباره تاریخ سفر زنان ایرانی در قرن گذشته؛ و گزارش IranWire درباره مهرانگیز دولتشاهی.
- دونالد ان. ویلبر، تاریخ محرمانه سرویس درباره سرنگونی نخستوزیر مصدق، گزارش داخلی CIA، از طبقهبندی خارجشده در ۲۰۱۳.
- اسکات ای. کخ، Zendebad, Shah!، تاریخنگاری ستاد تاریخ CIA درباره سقوط محمد مصدق، و اسناد آرشیو امنیت ملی.
- آرشیو امنیت ملی، پرونده الکترونیک شماره ۴۶۸ درباره کتاب Countercoup کرمیت روزولت و یادداشتهای داخلی CIA درباره آن.
- توافق کنسرسیوم نفتی ۲۹ اکتبر ۱۹۵۴ میان ایران و هشت شرکت نفتی غربی.
- فرمول تقسیم سود ۵۰:۵۰ در توافق کنسرسیوم و سابقه آن در منطقه.
- دادههای تولید نفت ایران و تعطیلی پالایشگاه آبادان در دوره بحران ملیشدن نفت.
- توافق خرید و فروش ۱۹ ژوئیه ۱۹۷۳ که توافق کنسرسیوم ۱۹۵۴ را جایگزین کرد.
- اسناد Scott A. Koch و آرشیو امنیت ملی درباره اثر TPAJAX بر جایگاه CIA و ویرایش کتاب روزولت.
پست اصلی
— Ole (@DerCheapi) May 2, 2026